از آن روز که دریافتم غول ....... بر وجودش رخنه کرده یا ..
از آن روز که دانستم مردان را زن نه همسر و معشوقه ای درکنارهم لازم است
یا شاید از آن روز که پی بردم به تنهایی زنان در جامعه ام ؛ آن دم که نیازمند همراهی اند و یا ....
زیاد است یاها و اگرها و اماها درذهن و جانم
خواستم از یاد ببرم همه این افکار را .. پوچ بودن هایش را ..
خواستم باور کنم استثناها را ...
خواستم بگویم مادر که باشی چه فرقی میکند همراهت باشند یانباشند ؟
چه فرق میکند زن باشی یا همسر یا همراه درزیریک سقف ؟
چه فرق میکند معتاد تفریحی باشد یا معتاد کارتن خواب در کنارت ؟
اصلا چه فرق می کند که تو زن باشی یا مرد باشی با قواره ای زنانه ؟
مهم این است که تو ... یک مادری
مادر که باشی زندگی کودکت را معامله نمی کنی ..
مادر که باشی روح نازکت را ؛ تمامی احساست را ؛ تمامی عشق و نیازت را به بند می کشی ..
تاوان آرامش کودکت را تو می دهی اما ...
اما .. آیا ..مادری که آرامش ندارد ؛ حس ندارد , نیازمند محبتی است که دریغش کرده اند ..
آیا .. این مادر؛ مادری نمونه است ؟
تو .. ای کودکم , دلبندم .. چه می آموزی از این مادر ؟
جز حس بی پناهی . حس گنهکاری به جرم گذشت مادرت از زندگیش به خاطرتو ...
کودکم .. دلبندم .. خدایت به همراهت .. خدایی که موسی را به مادرش رساند .. سپردمت به او ..
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
