آنقدر غرق در مشکلات بود که یادش رفت 

جوجه تیغی بود و اما تیغها هم کاری از دستشان برنمی آمد برایش 

تیغها به جای حفاظت از او از درون می خوردنش

یادشرفت شب یلدایی را که می بایست بلندترین شب سال باشد 

یادش رفت که یکی آن دورها اما خیلی نزدیک به انتظار است 

یادش رفت که یکی نگران هر لحظه اش است و به قیمت زخمی شدن خودش 

دانه دانه تیغ ها را از تنش خارج می کند 

جوجه تیغی هنوز خودش را پشت پرچین ها و تو قلب یخی مترسک پنهان می کرد و از درون ذوب میشد 

با هر حادثه ای جوجه تیغی درخود می رفت و چندین روز از دنیا دور 

و این بار ... این بار وقتی تو خودش رفت ... 

بد موقع بود . خیلی بد موقع 

جوجه تیغی می داند که دیگر آن روز هیچ وقت برنمی گردد و هیچ جوری نمیتواند جبران کند آن روز را 

اما .. دلی دریایی است که ... 

با آرزوی بهترین ها برای دلش . برای وجودش . برای ارزوهایش و...


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۶ | 20:30 | نویسنده : آمنه آقایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.