این روزها اتوبان کردستان را به شهید یاسمی که میرسم ناخودآگاه اشک ها سرریز میشوند 

بابا ، یادت هست آن روز که بعد مدتها رو ویلچر تو راهرو بیمارستان چرخیدیم و ناهار را رو همان ویلچر نشسته خوردی ؟ گفتی نمیخواهم بروم رو تخت 

آن روز که برایت شانه خریدم و گفتم دستات ببر بالا و موهایت را شانه کن .یادت میاد ؟ 

یادت میاد آن روز که غذایت را نمیخوردی و گفتم اگر گرسنه ات شد بگو برایت بیاورم . یک کم صبر کردی تا غذا را بگذارم دهانت اما وقتی دیدی خبری نیست گفتی گرسنه ام است غذا را بده بخورم و خودت با دست های خودت غذایت را خوردی . اما چی شد که رسیدی به سرنگ ؟ 

یادت هست آن روز که با پسرعمو از تخت آوردیمت پایین و رو ویلچر رفتیم تو حیاط ؟ گفتم چایی میخوای و گفتی آره . خودت فنجان را گرفتی و چای نوشیدی و ما ذوق زده باهات عکس مینداختیم . اما .. 

بابا ، یادت است می گفتم این بطری آب مال تو است و باید روزی حداقل دو بطری آب بخوری اگر نه کلیه هایت از کار می افتند . حال کلیه هایت خوب است بابا ؟ 

بابا یادت است وقتی تو آی سی یو بودی می گفتی نمیایید پیشم و میگفتیم بابا ما همین جاییم اما آی سی یو اجازه نداریم وارد بشیم و ملاقات فقط نیم ساعت است و تو نگاهمان میکردی و سکوت ادامه نگاهت بود . 

بابا ، یک هفته نتونستم بیام دیدنت ؛ چی شد تو اون هفته که از این رو به اون رو شدی ؟ روز آخری که دیدمت یک نعلبکی آب هویج را با چه اشتهایی خوردی و چطوری وقتی دستت را از زیر تنه ات کشیدم بیرون گفتی : آخ 

بابا جون یادت است آن روزها که کوچک بودم و روز مادر رفتیم برای مامان کادو گرفتیم ؟ یک پلوپز و بعد مامان بردش مغازه و عوض کرد . یادم نیست چی به جایش گرفت اما پلوپز را نخواست . 

یادت است آن روز نزدیک عید که بردیمان کفش ملی و کفشای قرمز پاشته بلند برایمان خریدی ؟ 

آن روزها که صبح به صبح سوار موتور میکردیمان و وسط راه مدرسه جلو یک مغازه اول شیروکیکمان را می خوردیم و بعد هم مدرسه . یادت میاد آن روزها را ؟ 

آن روزی که سر ظهر داشتیم میرفتیم خانه  موقع ردشدن از خیابان یک حرف زشت گفتم و چپ چپ نگام کردی را یادت است ؟ 

بابا ، آن شبی که محسن از پیشمان رفت را چی ؟ یادت هست ؟ یادته که وقتی موقع اذان صبح در را باز کردی گفتی محسن خداحافظی کرد . یادته بابا ؟ 

بابا دلتنگتم . خیلی ... به محسن و عمه ها سلامم را برسان . 

و اما ، محسن جان ، داداش مراقب بابا باش . بابا از تنهایی خیلی میترسد . 


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من

تاريخ : جمعه دوم شهریور ۱۳۹۷ | 21:42 | نویسنده : آمنه آقایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.