تمام توان و نیرویم را جمع میکنم تا فریاد نزنم . آرام بنشینم و به پهنا پهنای صورت اشکِ ای کاش ها را بریزم . اما نمیدانم در این وانفسا چه کسی دل به حالم سوزاند و بطری آبی به سمتم دراز کرد ..
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
ای وای .. نمی دانست که با دادن بطری به دستم چه آتشی را در دلم شعله ور کرد . آه ...
فریاد آمد که بابا .. آب . بابا گفتم روزی دو بطری آب باید بخوری تا کلیه ها از کار نیفتند . بابا آب ...
و بطری بود که بر زمین می خورد و آب ها که بر خاک های کنار قبر فرو می ریخت و...
در این میانه میدان .. همان که تو بیشتر از همه نگرانش بودی سرم را به بغل گرفت و ...
می گفتی بروم برادرت بی یاور میشود .. درست می گفتی اما همان بی یاور شد یاور همه ما
حتما دیدی چه دادی زد بر سرآنهایی که نمی گذاشتند بالا سرجنازه ات بنشینیم و چطور هل داد مردان را از اطرافت برای بودنمان در کنارت در آخرین لحظاتی که می شد با بدنت ؛ بدن بی جانت باشیم ..
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
تاريخ : دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۷ | 18:17 | نویسنده : آمنه آقایی |
