دقیق یادم نمی آید که آن شب یلدا چه چیزها در ذهنم بود و از ذهنم گذشت که دیگر فکری برای نوشتنش نیست .
این شب یلدا اولین شب یلدایی بود که در خانه پدر جمع شدیم بی حضور او . عکس های چند سال قبل را ورق زدیم و مرور کردیم خاطراتش را
عکسی که تاج هندوانه بر سر داشت و در کنارمان می خندید .
و ناگفته نماند که در آن سال ها پسرک کوچولوی خانواده هم در کنارمان بود و آواره غربت نشده بود .
دلمان شاد بود و لبهایمان خندان . امسال شاید لبهایمان خندان بود اما در دلمان طوفان . هر یک سعی میکرد نگاهش را از دیگری بدزدد مبادا که قطره اشکی را به رخسار دیگران بنشاند .
یلداها یادآور خاطرات هستند همچون دیگر روزها . شب چهارشنه سوری ها . عیدهای نوروز . تحویل سال و ...
اما . ..
اما میدانم که شبهای یلدا چند سالی است که خاص شده . نه به خاطر طولانی بودنش بل به خاطر آنکه یادم آورد هنوز میتوانم یک زن باشم .
آنکه به یادم آورد در پس تمام نگاه ها و رفتارهای مردانه ام گاهی دلم برای زن بودنم تنگ میشود .
آنکه به یادم آورد علاوه بر مادر بودن ، میتوانم خودم هم باشم . نگاهی بر خویشتن خود داشته باشم و ....
شاید نتوانم آنچنان که بایسته و شایسته اش است قدردانش شوم اما ...
شب های یلدا قصه های بسیاری در دل خود داشته و خواهد داشت . نه برای من به تنهایی . برای او . برای تو . برای ما . برای همه
