روزها است که دلش نمی خندد 

خنده بر لبانش اوجی از تصنع دارد 

کرکره را که پایین می دهد موج سیل است که گویی از سدّ سرریز کرده 

امواج کهرباء که از قلبش عبور میکند لرزشی بر استخوانهایش می نشاند 

فراتر از توانش است مترسک 

باد می وزد و مترسک می نشیند 

دستانش زانوانش را به آغوش می گیرد و ..

تنها یک آه عمیق اگر بیاید ... 

و سوال .. و باز هم سوال و .. باز هم ... 

کودکان سرزمین من .. مادران سرزمینم .. پدارنش ..

مترسک توان جابه جایی کوه را ندارد ... فقط .... خ ... د .... ا 


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من

تاريخ : سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۸ | 15:52 | نویسنده : آمنه آقایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.