شاملو به آیدا گفت : هرچه بیشتر میبینمت احتیاجم به دیدنت بیشتر میشود ... 

کتاب را می بندد و...

صحن انقلاب , سقاخانه و قرار عاشقی زیر نقاره خانه حضرت و.. 

نمایشگاه کتاب و سالن های تو در تو , محوطه مصلی و پله ها ..

یاد کج کج راه رفتن ها می افتد و تبسمی بر لبش خودنمایی میکند 

دیدارها قطع می شود و ... 

دیگر احتیاجی به دیدن نیست که دیدن خودخواهی است و غرور ,

که دیدن رسوایی است و میوه ممنوعه 

و اینک زمان ندیدن است که عشق , ندیدن است و نرسیدن 

آینه را برمی دارد و نگاهش میکند ,

او در وجودش است , می بیندش و باز هم احتیاجش به دیدن 

اما ... فرق است میان این دیدن و آن دیدن , .. فرق است , فرق 


موضوعات مرتبط: دل نوشته های من

تاريخ : جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۸ | 18:25 | نویسنده : آمنه آقایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.