شیطان می خندید ودهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را به هم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش خالی کنم . انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت :
من که کاری با کسی ندارم . فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور به خرید . می بینی که آدم ها خودشان به دور من جمع شده اند .
جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت : البته تو با اینها فرق می کنی . تو زیرکی ومومن . زیرکی وایمان آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند وگرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند . از شیطان بدم می آمد . حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که حرف بزند . گفت وگفت وگفت . ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود . دور از چشم شیطان آن را برداشتم وتوی جیبم گذاشتم . با خودم گفتم :
بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او فریب بخورد .
به خانه آمدم ودر جعبه کوچک عبادت را باز کردم . توی آن اما جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم .
دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود . فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا خدا کردم . می خواستم یقه اش را بگیرم . عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم . وقلبم را پس بگیرم . به میدان رسیدم ولی شیطان نبود .
آن وقت نشستم وهای های گریه کردم . از ته دل . اشک هایم که تمام شد بلند شدم . بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم . که صدایی شنیدم ..... صدای قلبم را .
پس بی اختیار همان جا به سجده افتادم و زمین را بوسیدم . به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .
برگرفته از کتاب های عرفان نظر آهاری
عزیزم . نازنینم . با این تفاسیر تو باورت میشه که خدا ماهارو دوست نداشته باشه ؟
موضوعات مرتبط: مطالب خواندنی از مجلات وکتب
