به نام آن که خود عاشق ترین است

چقدر با احساس وپر نشاطی . خیلی سریع در افراد تاثیر خوب می گذاری . حرف هایت بوی عشق وامید ومهربانی می دهد و براستی دست مریزاد . گویی همین دیروز بود که برای اولین بار وارد کلاس 5/1 شدی . رفتارهای ظاهریت نشان از ذکاوت وزیرکی درونت داشت . یادت هست تکه گچ سفیدی برداشتی و روی تخته حک کردی  آقایی . گویی امتداد آن خط امتداد با هم بودن ما بود . ای کاش آنقدر آن خط را امتداد میدادی که هیچ وقت با هم بودن هایمان تمام نمی شد . از همان ابتدا که تو را دیدیم نگاه های پرسشگر تو نشان از ذکاوت درونت داشت . برق شادی را میشد در چشمانت دید و شور وشوقت را در شعرهای کودکانه ای که برای ما می سرودی . ای کاش هیچ وقت به تو دل نمی بستیم . به خوبی هایت . به مهربانی هایت . به باتوبودن ، ماندن وشاد شدن . خوشحالیم ومسرور که آن چه در رؤیاهایمان به عنوان یک معلم خوب فکر می کردیم در تو برآورده شد . خوشحالیم . خوشحالیم که شرط نمره بیست را برایمان گذاشتی . چرا که گمشده ما در آن سوی این شرط و داخل همان واژه ها و کلماتی بود که با گچ های رنگی مخلوط می کردی  و حاصل عشق بود . داخل همان لحن وگویشی که ما ، رابا عشق  به قرون واعصار گذشته می برد و خاطره آن سال ها واین سال ها و سال های اینک را برایمان زنده می کرد . یادش به خیر . یاد همه خوبی ها به خیر . شاید ما را به سرعت برق وباد فراموش کنی و به آیندگان بپیوندی .

از همان ابتدا بیست می خواستی . ماهم بیست می خواستیم . اما اینها بهانه ای بود برای به هم رسیدن . وقتی فکر می کنیم ومی بینیم دیگر چهارشنبه ای نیست که به شوق معلم عربی به مدرسه بیاییم سخت آزرده می شویم . آنقدر آزرده که گویی اشک ها به یاریمان می آیند و ما را همراهی می کنند . ما واژه عشق را رقم می زدیم  روزگاری که محبت را در قلب هایمان همیشگی و جاودان کرد . روزگاری که برایمان جلوه ای از عشق بود و محبت در لحظه لحظه آن موج می زد . روزگاری که به شوق دیدار تو از خواب برمی خواستیم . شوق دیدار تو آغاز شور عشقی بود بر پیکرمان . شوری که هر لحظه در دنیای  احساسات ما قدم می گذاشت و رویاهایمان را متبلور می کرد . ما ، در ملکوت کودکیمان به دنبال عشقی آسمانی بودیم . اما تو فرشته ای بودی که به ناگهان  در ملکوت کودکیمان قدم نهادی  و با موج مهربانی دستانت روحمان را به یکباره جلا بخشیدی . تو در انتهای سرسختی گچ های رنگی  ودر دنیای رنگارنگ آن محبت را به ما آموختی و یاددادی . ودر بی رنگی نیمکت های چوبی رنگ دوست داشتن را در دلمان حکاکی کردی . تو با درونت به ما آموختی که از درون به یکدیگر عشق بورزیم و وقتی تبسم کودکانه مان در هم می آمیخت حاصل عشق بود . اما لبخند تو به تنهایی خود عشق بود . عشق در ذره ذره وجودت نهفته است و در میان گونه هایت نشان لبخند وصداقت . و ما این را حس کرده ایم . می خواهیم بدانیم چه می شود که با برق نگاهت در درونمان غوغا می افکند . چه میشود مهربانی دستانت . یادش به خیر وقتی زهرا وپریچهر رابرای دیدن مکانی که نمایش در آن اجرا می شد می بردی . هنوز هم صدایش درونمان را آب می کند . هل تعلمین من انا ؟ انا زارع . اما حالا باید بگوییم : می شناسی ما را . ما همان  هیئت محبان عربی هستیم و........ . ما می رویم . اما سرنوشتمان اینجاستی وبادستان تو رقم می خورد . تو ای مهربان .

ما از ابتدای بودن با تو سعی می کردیم تا مرزهای جدایی شکسته شوند . ولی حالا مرزها به قطعات  ریزی تبدیل شده اند . می توان گفت تو دوست مایی چراکه ما را بنده خود کردی . و بهترین چیزها را به ما آموختی . حالا که اینها را می نویسیم قطرات اشک بر گونه هایمان جاری است . چه بگوییم ؟ آخر وسعت قلب  ما از تو خیلی کوچکتر است . برای تو قطرات وبرای ما قطره . ماهم در کنار پدر ومادرهایمان دریا می شویم تا به تو بپیوندیم . نمیدانیم حالا که قطره ایم چگونه می توانیم در دریای محبتت شنا کنیم . اما شنا می کنیم تا به تو ثابت کنیم که یک ماهی بیش نیستیم . اگر تو خطابت می کنم کاری به سن وسالت نداریم . آخر خیلی با مرامی . مرامت  را در سه سال با تو بودن حس کردیم . اجازه می دهی تو را به عنوان ستاره مهربانی  از آسمان صداقت بچینیم و برای همیشه با خودمان ببریم . آنقدر دور که هر وقت گفتند بهترین معلم ، بگوییم آقایی و در آخر هم باید بگوییم مقام معلم آنکه دوستش داریم و دل را جایگاه والای او می دانیم و نگاهمان را غرق نگاهت می کنیم  تا در تند باد زندگی سایه بان دلمان باشد . تو مثل حادثه ای صادقانه در قلبمان نشستی . تو حقیقت را در وجودمان زنده کردی . به عشق تو هر قطره ای از وجودمان چیزی می گوید که نمی توانیم بر زبان بیاوریم . گویی جرقه ای از عشق زده شد وگفت : خودتان را به او هدیه کنید . پس تنها خودمان را به تو هدیه می کنیم تا هرگز صداقت درونمان را فراموش نکنی .

با عشق وباسبدی پر از محبت دوازده اردیبهشت را به تو تبریک گفته و با تمام وجود عشق را نثارت می کنیم .

  از طرف دانش آموزان 5/3             2/12/83


موضوعات مرتبط: درددل های من ونامه های شما

تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۸۷ | 14:39 | نویسنده : آمنه آقایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.