گاه يك سنجاقك
به تو دل مي بندد
و تو هر روز سحر
مي نشيني لب حوض
تا بيايد از راه
از خم پيچك نيلوفرها
روي موهاي سرت بنشيند
يا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه يك سنجاقك
همه معني يك زندگي است .  

هرروزی که میرم مدرسه باخودم فکر میکنم به راستی چند تا سنجاقک به ما دل بسته اند . اصلا آیا تو وقت و فرصتی که برای درس دادن داریم و پرسش و حل تمرین و امتحان ، آیا وقتی هم برای رسیدگی به این سنجاقک ها پیدا میکنیم ؟ اصلا آیا این سنجاقک ها برای نزدیکتر شدن ، با هم درگیر نمیشن ؟ آیا این سنجاقک ها همینطور که بهت نزدیک میشن گاهی موجب اذیت و آزارت هم میشن یا نه ؟ میدونم که سنجاقک های زیادی دور وبرم هستند اما این رو نمیدونم که چرا دیگه نمیتونم به این سنجاقک ها اعتماد کنم . نمیدونم چرا از نزدیک شدنشون وحشت دارم . سعی میکنم فقط با یک لبخند کوتاه از کنارشون بگذرم تا خاطره این یک ماه و نیم گذشته تکرار نشه . اما .. مگه میشه ؟ مگه میشه وجودی رو که تا حالا باهاش زندگی کردی و پروروندیش حالا به یک باره عوضش کنی ؟ مگه میشه به راحتی از کنار نگاه های تی... ، شه...، ع.. ، پرس... درس... حس.. مر... نه... ما... و یا از خاطرات بی... ، ف.. ، نگ... ، پرد... س...و ...  گذشت ؟ کاش بتونم همراه بهار،  دلم رو دوباره بهاری کنم و تموم قلبم رو خونه تکونی .



موضوعات مرتبط: درددل های من ونامه های شما

تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۸ | 18:23 | نویسنده : آمنه آقایی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.