الدرس الثامن : درس هشتم
الربیع و الاطفال : بهار و بچه ها
فی الربیع در بهار
هؤلاء الاولاد یذهبون الی الحدیقة و یلعبون فیها
این فرزندان (پسرها) به باغ می روند و در آن بازی می کنند .
و البنات الصغیرات یذهبن الی الحدیقة ویلعبن فیها
و دختران کوچک به باغ می روند و در آن بازی می کنند .
فی بعض الاحیان گاهی اوقات
علی و امیر یذهبان عند شجرة السرو .
علی و امیر نزد( نزدیک ) درخت سرو می روند .
هما یجلسان تحت ظلها آن دو زیر سایه اش می نشینند .
و ینظران الی الفراشات و به پروانه ها نگاه می کنند
فی جانب آخر من الحدیقة در طرف دیگر باغ
سعیدة و مریم تذهبان عند الازهار سعیده و مریم نزدیک شکوغه ها می روند
هما تجلسان تحت ظلّ الاشجار آن دو زیر سایه درختان می نشینند
و تنظران الی ثمراتها و به میوه هایش نگاه می کنند .
و فی یوم عبوس و درروزی شوم
دخل الاطفال الحدیقة . فصرخ صاحب الحدیقة
بچه ها وارد باغ شدند . پس صاحب باغ فریاد زد
هذه حدیقتی . لماذا دخلتم فیها این باغ من است . چرا وارد آن شدید؟
فخاف الاطفال کثیراً پس بچه ها بسیار ترسیدند .
و حزنت الحدیقة و الاشجار و الازهار و الفراشات
و باغ و درختان و شکوفه ها و پروانه ها ناراحت شدند .
ترک الربیع الحدیقة بهار باغ را ترک کرد
جاء الصیف .. ثمّ الخریف .... ثمٍّ الشتاء .....
تابستان آمد ... سپس پائیز .... سپس زمستان
و الاطفال محزونون َ و بچه ها ناراحت هستند
والاشجار و الازهار کذلک و درختان و شکوفه ها همچنین
جاء الربیع مرة اخری و لکن بهار بار دیگر آمد ولی
بقیت الحدیقة باردة حزینة باغ سرد غمگین باقی ماند
یا عجبا ! جاء الربیع ... ولکن ... عجب ! بهار آمد .. ولی ...
فی احد الایام در یکی از روزها
سمع الرجل اصواتا جمیلة مرد صداهای زیبایی را شنید
لبست الحدیقة اللباس الاخضر و فرحت باغ لباس سبز پوشید و خوشحال شد
الاولاد یدخلون الحدیقة و هم یلعبون پسرها وارد باغ میشوند ودر ان بازی میکنند
و البنات الصغیرات یجلسن تحت ظلّ الاشجار و هنّ ینظرن الی ثمرات الاشجار
و دختران کوچک زیر سایه درختان می نشینند و آنها به میوه های درختان نگاه می کنند .
علی و امیر یذهبان الی شجرة السرو علی و امیر به سوی درخت سرو می روند
و سعیدة و مریم تذهبان عند الازهار و سعیده و مریم به سوی شکوفه ها میروند
فعرف صاحب الحدیقة السر پس صاحب باغ راز را دانست
إنّ الربیع صدیق الاطفال قطعا بهار دوست بچه هااست .
لقد دخل الربیع الحدیقة بعد دخول الاطفال فیها
همانا بهار وارد باغ شد بعد از داخل شدن بچه ها در آن
سوال .. سوال .. سوال لللللللللللللللللللل
اول اینکه :
جمله الاطفال محزونون رو به مونث برش گردونید .
حالا یک بار با فعل ماضی و یک بار هم با فعل مضارع بیاریدش . خدا وکیلی بهم بگید اول ، کلمه محزونون چه نوعی از کلمه است ؟
نگید فعل مضارع است که مغزم متلاشی میشه .
دوم اینکه :
بگید مترادف کلمه خاف رو کجا داشتید و چی میشه
سوم اینکه :
تو درس قبلی دیدید که : سمکة حمراء و تو این درس میگه : اللباس الاخضر
فکرمیکنید چرا ؟ هردوتای اینا که رنگ هستند پس چرا یکیش به شکل حمراء اومده نه احمر و اون یکی به شکل اخضر اومده نه خضراء
سوال بعدی اینکه :
اگر بخواهید هؤلاء رو برای البنات الصغیرات بیارید چطوری میاریدش ؟ و اگر بخواهید مثناش کنید چی میشه ؟ هاتان ؟ هاتین؟ هذان؟ هذین؟ اصلا چطوره بعد از اینکه کلمه هؤلاءرو برای عبارت البنات الصغیرات .... آوردید بعدش اون رو به مثنی تبدیل کنید .
الربیع و الاطفال : بهار و بچه ها
فی الربیع در بهار
هؤلاء الاولاد یذهبون الی الحدیقة و یلعبون فیها
این فرزندان (پسرها) به باغ می روند و در آن بازی می کنند .
و البنات الصغیرات یذهبن الی الحدیقة ویلعبن فیها
و دختران کوچک به باغ می روند و در آن بازی می کنند .
فی بعض الاحیان گاهی اوقات
علی و امیر یذهبان عند شجرة السرو .
علی و امیر نزد( نزدیک ) درخت سرو می روند .
هما یجلسان تحت ظلها آن دو زیر سایه اش می نشینند .
و ینظران الی الفراشات و به پروانه ها نگاه می کنند
فی جانب آخر من الحدیقة در طرف دیگر باغ
سعیدة و مریم تذهبان عند الازهار سعیده و مریم نزدیک شکوغه ها می روند
هما تجلسان تحت ظلّ الاشجار آن دو زیر سایه درختان می نشینند
و تنظران الی ثمراتها و به میوه هایش نگاه می کنند .
و فی یوم عبوس و درروزی شوم
دخل الاطفال الحدیقة . فصرخ صاحب الحدیقة
بچه ها وارد باغ شدند . پس صاحب باغ فریاد زد
هذه حدیقتی . لماذا دخلتم فیها این باغ من است . چرا وارد آن شدید؟
فخاف الاطفال کثیراً پس بچه ها بسیار ترسیدند .
و حزنت الحدیقة و الاشجار و الازهار و الفراشات
و باغ و درختان و شکوفه ها و پروانه ها ناراحت شدند .
ترک الربیع الحدیقة بهار باغ را ترک کرد
جاء الصیف .. ثمّ الخریف .... ثمٍّ الشتاء .....
تابستان آمد ... سپس پائیز .... سپس زمستان
و الاطفال محزونون َ و بچه ها ناراحت هستند
والاشجار و الازهار کذلک و درختان و شکوفه ها همچنین
جاء الربیع مرة اخری و لکن بهار بار دیگر آمد ولی
بقیت الحدیقة باردة حزینة باغ سرد غمگین باقی ماند
یا عجبا ! جاء الربیع ... ولکن ... عجب ! بهار آمد .. ولی ...
فی احد الایام در یکی از روزها
سمع الرجل اصواتا جمیلة مرد صداهای زیبایی را شنید
لبست الحدیقة اللباس الاخضر و فرحت باغ لباس سبز پوشید و خوشحال شد
الاولاد یدخلون الحدیقة و هم یلعبون پسرها وارد باغ میشوند ودر ان بازی میکنند
و البنات الصغیرات یجلسن تحت ظلّ الاشجار و هنّ ینظرن الی ثمرات الاشجار
و دختران کوچک زیر سایه درختان می نشینند و آنها به میوه های درختان نگاه می کنند .
علی و امیر یذهبان الی شجرة السرو علی و امیر به سوی درخت سرو می روند
و سعیدة و مریم تذهبان عند الازهار و سعیده و مریم به سوی شکوفه ها میروند
فعرف صاحب الحدیقة السر پس صاحب باغ راز را دانست
إنّ الربیع صدیق الاطفال قطعا بهار دوست بچه هااست .
لقد دخل الربیع الحدیقة بعد دخول الاطفال فیها
همانا بهار وارد باغ شد بعد از داخل شدن بچه ها در آن
سوال .. سوال .. سوال لللللللللللللللللللل
اول اینکه :
جمله الاطفال محزونون رو به مونث برش گردونید .
حالا یک بار با فعل ماضی و یک بار هم با فعل مضارع بیاریدش . خدا وکیلی بهم بگید اول ، کلمه محزونون چه نوعی از کلمه است ؟
نگید فعل مضارع است که مغزم متلاشی میشه .
دوم اینکه :
بگید مترادف کلمه خاف رو کجا داشتید و چی میشه
سوم اینکه :
تو درس قبلی دیدید که : سمکة حمراء و تو این درس میگه : اللباس الاخضر
فکرمیکنید چرا ؟ هردوتای اینا که رنگ هستند پس چرا یکیش به شکل حمراء اومده نه احمر و اون یکی به شکل اخضر اومده نه خضراء
سوال بعدی اینکه :
اگر بخواهید هؤلاء رو برای البنات الصغیرات بیارید چطوری میاریدش ؟ و اگر بخواهید مثناش کنید چی میشه ؟ هاتان ؟ هاتین؟ هذان؟ هذین؟ اصلا چطوره بعد از اینکه کلمه هؤلاءرو برای عبارت البنات الصغیرات .... آوردید بعدش اون رو به مثنی تبدیل کنید .
تاريخ : سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ | 16:13 | نویسنده : آمنه آقایی |
