زنی را دیدم ..
که زنبیلی به دست داشت ...
درونش پرزاحساساتی ....
کج و مَعوَج که سرکوبیده بودند....
روی این زنبیل اما ...
خودآوایی می کرد ..
التماس یک غریزه ...
ز ِ یک حس زنانه ...
ز مرد داخل قاب ....
که زن او را خطاب می کرد ... شوهر ...
هنوزم من در اندیشه ....
که این آواها را ..
شنیدند مردانی از جنسِ همان شوی ...
ولیکن ... شویِ او ....
جای شنیدن... خائنش خواند و به حکمی ....
این نگاه ها ... چیست بر زن ...
موضوعات مرتبط: دل نوشته های من
تاريخ : جمعه ششم دی ۱۳۹۲ | 9:47 | نویسنده : آمنه آقایی |
